وین سرِ شوریده باز آمد به سامان غم مخور :)



دوری از این وبلاگِ بیچاره‌ام دو سال طول کشید. باورم نمی‌شد که دوباره برگردم. خیلی جدی تصمیم گرفته بودم که دیگر بی‌خیال شوم. لابد خوانندگان این وبلاگ هم هرکدام رفته‌اند پی کارش. همان‌طور که خودم در این دو سال پی کار خودم رفتم. آن زمان فکر می‌کردم وبلاگ نویسی چیزی جز اتلاف وقت نیست. از کتاب خواندن و مطالعه آزاد آدم را می‌اندازد. ولی بعد از دو سال می‌بینم که در این دو سال چیزی زیادی تغیر نکرد. ریتم مطالعه و کتاب خواندنم کمابیش همان است. حتی فکر می‌کنم آن زمان بیشتر کتاب می‌خواندم.

خلاصه برگشتم. ولی نه اینجا. اینجا :) وبلاگ جدیدم. فکر می‌کنم وبلاگ نویسی چیزی خیلی عالی هست. بخصوص برای ما که خارج از افغانستان زندگی می‌کنیم. ازجمله چیزهای که وبلاگ نویسی خیلی برای ما خوب است؛ همین فارسی نوشتن و فارسی خواندن است. احساس می‌کنم هرچند که بیشتر زمان می‌گذرد فارسی صحبت کردنم ضعیف می‌شود. الآن کمتر کتاب فارسی می‌خوانم. بیشتر فرانسوی و انگلیسی می‌خوانم. و این وبلاگ نویسی یکی از همان راه‌هایی است که به آدم کمک می‌کند تا رابطه‌اش را با زبان فارسی و فارسی نوشتن و صحبت کردن حفظ کند. هرازگاهی که با دوستانم صحبت می‌کنم و سعی می‌کنم واقعاً فارسی صحبت کنم؛ و خوب صحبت کنم بعضی از واژه‌ها و اصطلاحات ناگهان برای لحظه‌ی کاملاً از ذهن و زبانم ناپدید می‌شود. حتی الآن که می‌خوانم دوباره شروع کنم به وبلاگ نویسی و چند سطری اینجا بنویسم کلمات به‌سختی ردیف می‌شوند...

هان راستی. یک خبری تازه‌ی دیگر هم دارم. شاید همین است که  خوشحالم می‌کند. بعد از چند ماه تلاش بالاخره وب‌سایت آموزشی‌ام را هم طراحی کردم و همین چند روز پیش روی نیت قراردادم. از این به بعد قرار است به‌صورت منظم سلسله ویدیوهای آموزشی علوم  پایه را در آنجا آپلود کنم. آدرسش را اینجا هم می‌گذارم.

آدرسش این: وبسایت اموزشی صفر  بروید نگاهی به وب‌سایتم بی اندازید. نظر بدهید. امیدوارم خوشتان باید.

وبلاگ نویسی را هم دوباره از همین الآن در وبلاگ جدیدم شروع می‌کنم. اگر دوباره بیزار نشوم.:)

آدرسش را دوباره اینجا می‌نویسم. alitabesh.wordpress.com

ای گُل سرخ قشنگم...

ای تجلی عشق و زندگی... ای حرارت پرشورو اشک و آه... تو را برای همه روزهای که قرار است زندگی کنم تقدیس خواهم کرد... 

خلوتهایم پر از خیال توست آنگاه که همه چیز هیچ میشود... این است حکایت من و تو و که چقدر غمگین است....

گل مغرور قشنگم...

video 

 تو حسرت نبودنت من با خیال تم خوشم
با رفتنت از این دیار ارزو هامو میکشم
 کوله بارم پر حسرت تو دلم یه دنیا درده
مثل یه اواره تنها تو خیابونی که سرده
 تاخیالت به سرم میزنه گریه ام میگیره
اروم اروم دل تنگم آری بی تو میمیره
گل مغرور قشنگم من فراموشت نکردم
بی تو اینجا رو نمیخوام میرم و بر نمیگردم

تو تنها گلِ سرخ منی...

... میدونی من اینجا نزدیک دریا هستم. بعد امتحانهایم میروم کنار ساحل. اسمت را روی شنهای کنار ساحل مینویسم، "... دوستت دارم" موجهای نا آرام دریا نوشته ام را با خود خواهد برد. به دریا خواهد سپرد.... دریا بخار خواهد شد...ابر خواهد شد... باران... از این به بعد هر باغچه ای ... هر شاخه گلی در گوشه و کنار هر کویری این کلمات را خواهد شنید.... "... دوستت دارم " اینجوری است که به باغها و باغچه های شهرم، به نقش و خیال وسوسه انگیز گلهای سرخ بفهمانم که چقدر دوست داشتنی هستی برام... تا دیگر گلها طراوت رنگهای شان را به رخ مان نکشند ...
 تو تنها "گلی سرخ منی" میدونی...؟ تنها گل سرخ منی... اما بگذار صادقانه بهت بگم ... منو ببخش که اینقدربی دلیل دوستت دارم.. منو ببخش

عنوان را بی خیال...

پانزده دقیقه وقت دارم تا یک چیزی واسه این وبلاگ بیچاره ام بنویسم. بعدش دوباره باید بروم سر درس و بحثم. امتحانام داره نزدیک میشه... ادمهای تنبل مثل من که درطول سال درس نمیخوانه و در این یک هفته کی میشود تمام درسهای یک سال را خواند و برای امتحان اماده شد.... واقعا که... خجالت هم خوب چیزیه... :)

راستی دیشب پیش از یکی از خانواده های افغان که تازه به فرانسه امده اند رفته بودم.  بسیار ادمهای خوبی هستند. قاچاقی به فرانسه امده اند و چهار تا بچه کوچولو دارند... در خواست پناهندگی شان هم رد شده و در حال حاضر هم بدون سرنوشت و بدون هیچ کمکی مالی و اقتصادی از طرف دولت زندگی میکنند. کسانیکه تجربه مهاجرت در اروپا را دارند می فهمند که یک خانواده که چهار تا بچه کوچولو دارند و هیچ کمکی هم از طرف دولت و یا هیچ موسسه ی دریافت نکنند و حق کار را هم نداشته باشد ... و از همه مهم تر زبان هم بلد نباشد چقدر سخت است.... 

از همه مهم تر اون بچه های کوچولوی شان که بزرگتر شان یازده سال سن دارد و مدرسه میرود... بالاخره لباس نیاز دارند...اسباب بازی نیاز دارند... به تفریح این طرف و اونطرف نیاز دارند... حالا جدای از این چیز ها مصرف خرج و خوراک اینها که نمیدانم واقعا از کجا میکنند... حالا فقط نان و پنیر هم که بخورند خیلی زیاد میشود... خلاصه خیلی اعصابم خورد شد... و بد تر اینکه هیچ کمکی هم از دستم بر نمیاد...

واقعا خدا نگذرد از اونهای که افغانستان را به  خون و خشونت کشیدند... دیشب لحظه ای پیش اونا موندم... با اون علی کوچولو، جواد کوچولو، مرجان کوچولو که چقدر دوست داشتنی و ناز اند ... و هیچ اسباب بازی نداشتن بخدا... دلم گرفت... خیلی خیلی... امروز اصلا نمیتونم روی درسام تمرکز کنم هی به فکر اونا می افتم... امتحانام تمام شود باید با هاشون به این موسسات بروم شاید بشود از کدام طریق یگان کمکی هرچند خیلی اندک از این موسسات دست و پا کرد....


انتظار

در این چند روز آسمان فرانسه صاف و آفتابی است. دیشب کلی منتظر نشستم که شب شود، هوا تاریک شود و من بتوانم مهتاب را تماشا کنم. کلی منتظر نشستم امّا ماه من در آسمان ظاهر نشد که نشد... 

انگار "تو" و مهتاب همزمان متولد میشوید... کمی بفکر ستاره گان نیز باشید...

خدا کند برای چند مدتی اسمان همینجوری صاف بماند و هیچ ابری پیدا نشود تا باز بتوانم مهتاب را صاف و پاکیزه در اسمان تماشا کنم. میدونی؟ آدم که یک کسی را دوست دارد... یک گلی... یک ستاره ای... یک شب پره ای ... اونم در یک شهر دور. دورِ دور... فقط تماشای مهتاب میتواند یاد اور خاطرات خوشکل "او" و من باشد. انگار "او" و مهتاب همزمان متولد شده اند. 

شاید رسد آنروز که  ...

امیال سرکوب شده ی بنام عشق


       یونگ عشق به یك سوژه (مثلاً عشق به یه انسان دیگه) رو به نحو بسیار كاملی مطرح كرده كه به نظرم هم زیبا و هم كاربردیه:

        هر انسانی باید تمامیت خودش رو زندگی كنه. بخش كوچكی از این تمامیت رو به صورت خودآگاه و هشیار زندگی می‌كنه و آگاهانه به دنبال علایق و كشش‌های درونی خودش می‌ره، ولی بخش عمده‌ی وجودش رو به صورت ناآگاه و از طریق فرافكنی (projection) به روی دنیا زندگی می‌كنه.

      عشق همیشه جزو اون بخش‌هاییه كه ما آگاهانه انتخابش نمی‌كنیم و ناخودآگاه در اون می‌افتیم،‌ پس حتما زیرش یه projection خوابیده. اما از چه نوعی؟ هر انسان یه موجود دو جنسی هست كه ظاهرا فقط یک جنس به نظر میاد. ویژگی‌های مردانه‌ی دورن هر شخصی رو آنیموس و ویژگی‌های زنانه‌ی درون هر شخص رو آنیما می‌گن. در عشق، ویژگی‌های متضاد جنسیت ظاهری هر فرد، بر روی فرد غیر همجنس خودش project می‌شود و به این صورت شخص در درون دیگری به دام میفتد. مثلاً من با ظاهر یک مرد، دارای ویژگی‌های آنیمایی خودم هستم كه اگر اونا رو زندگی نكرده باشم و به اعماق ناخودآگاهم پس زده باشم، ممكنه همون ویژگی‌ها رو در زن دیگه‌ ی ببینم و زندگی نكرده‌ی خودم را با project كردن روی اون شروع كنم و در اون شخص قلاب بشم و خودمم نفهمم چه خبره و این كشش عجیب از كجاست.

       اما عشق دو ویژگی همیشگی داره: یكی همون ناخودآگاه بودنشه و دوم ناپایدار بودنش. دیر یا زود فرافكنی‌ها می‌ریزه و من متوجه می‌شم این آدمی كه عاشقش بودم اصلاً كسی نیست كه من واقعاً می‌خوام. به همین دلیل توصیه‌ی اكید مشاوران خانواده اینه كه هیچ‌وقت با عشق ازدواج نكنید و این برخلاف نظر عوام مردمه كه دنبال عشق اول و آخر خودشون می‌گردن كه یه زندگی همیشگی رو در خوبی و خوشی باهاش سپری كنن!

 نتیجه:

        تا نقاط تاریكی در ناخودآگاه انسان هست كه به حوزه‌ی هشیاری در نیومده،‌امكان مبتلا شدن به عشق هم هست. انسان‌های فرزانه وقتی به دام عشق گرفتار می‌شن بسیار متفاوت از افراد معمولی عمل می‌كنن: اونا چون می‌دونن قضیه از چه قراره،‌ تمام توجه و انرژی خودشون رو معطوف این می‌كنن كه ویژگی‌های درونی project شده‌ی خودشون رو ببینن و به این ترتیب یك قدم دیگه به سمت هشیاری و تمامیت درونی حركت كنن تا در نهایت ازدواج مقدس رو صورت بدن كه همون پیوند مرد با آنیمای درون و یا پیوند زند با آنیموس درونه. برای این افراد،‌عشق یه موهبت بزرگ طبیعت در جهت شناخت و تكامله،‌در حالی كه برای انسان‌های دیگه، عشق یه فرصت دو روزه برای داشتن حال خوبه كه بعداً با ریزش projectionها یه بار دیگه به جمله‌های نمایشنامه‌ای خودشون برسن و دوباره همون زندگی تكراری گذشته رو ادامه بدن.

منبع: برگرفته از بحثهای گروهی مون در فیسبوک.

حسرت نداشته ها


        امروز نا خود آگاه چیزی به ذهنم رسید، چشم هایم را بستم. اول خنده ام گرفته بود. همینطورکه با خودم داشتم میخندیدم، چشمانم را با نوار چسپ محکم بستم. 

       اتاقم طبقه دوم آپارتمان است. تصمیم گرفتم چشم بسته بروم طبقه همکف و صندوق پستی ام را چک کنم اگر نامه ی، چیزی رسیده باشد. با چشمان بسته کلیدم را از روی میز کامپیوترم پیدا کردم، کفشهایم را همینطور و از اتاق بیرون شدم. در خروجی را که بستم یک حس عجیبی آمیخته با ترس را در وجودم احساس کردم، چون تا اونجا را هم به کمک دیوار امده بودم. در خروجی را که بستم جلویم دیگر فضای بازی بود، چیزی شبیه یک خلاء ... چون آشنا بودم تونستم خودم را به راه پله برسانم. از راه پله ها پاین رفتم... طبقه اول خودم را کاملا گم کردم...  فقط یکبار چشمانم را باز کردم که بیبینم کجا هستم و دوباره بستم. باز راه پله ها پاین رفتم تا به طبقه همکف رسیدم. ولی نتونستم راه را پیدا کنم... به صندوق پستی هم نتوانستم برسم... نا امیدانه  سعی کردم برگردم... بازم راه را گم کردم... خلاصه امدم اتاق و چشمانم را باز کردم. حسِ عجیبی ازین کار بهم دست داد.

        تمرین کنید. بنظرم می ارزد. ما بیشتر اوقات داشته های مان را فراموش میکنیم. و زندگی مان در حسرت نداشته های مان هدر میرود. من امروز احساس کردم واقعا منم کورم... منظورم بستن چشمم نیست. منظورم این است که چیزهایی دارم، فرصت های دارم، موقعیتی دارم که خیلی ها شاید در رویاهایش هم ارزو نکند... ولی با اونهم همیشه احساس نارضایتی میکنم... دلم از زندگی میگیرد... و...و... بخواهید نخواهید همه ما ادما تقریبا در همین یک نقطه مشترک هستیم... کمتر کسی واقعا پیدا میشود که از زندگی اش راضی باشد.

طلای درون

       اولین روانکاوم، فریتز کانکل می گفت، سه راه برای یادگیری روانشناسی وجود دارد : " اساطیر یونان را بخوانید، یونگ را بخوانید و تماشا کنید." من از تماشا کردن بسیار می آموزم، و یکی از چیزهایی که بسیار با دقت تحت نظر می گیرم، تحولات کیمیائیِ طلای درون است. طلای دورن، بالاترین ارزشِ روان انسان است. ماییم، در بهترینِ «خود»مان، هدیه بیست و چهار عیار ماست به خودمان. همه آدم ها طلای درون دارند. ساختنی نیست، فقط باید که کشف شود. وقتی طلا را اینگونه تعریف می کنم، در حال صحبت از خدا نیز هستم. هر دو تعریف، روشی از توصیف اسرار است.

         وقتی زمان بیدار شدن یک قابلیت جدید در زندگی مان فرا می رسد، معمولا در ابتدا آن را در دیگران می بینیم. قسمتی از ما که پنهان شده بود در حال پیدایش است، اما این پیدایش، روی یک خط مستقیم از ناهشیاری به هشیاری مان انجام نمی شود. سیر این حرکت از طریق یک واسطه انجام می گیرد، یک میزبان. ما طلای مان را روی کسی فرا فکنی می کنیم و ناگهان جذب او می شویم. اولین نشانهء این اتفاق زمانی است که طرف مقابل بقدری نورانی بنظرمان می آید که گویی در تاریکی می درخشد. این قطعا علامتیست از اینکه چیزی در درون ما در حال تغییر است و ما در حال فرافکنی طلای مان بر روی او هستیم.

        وقتی چیز هایی را که به او نسبت می دهیم مورد مشاهده قرار دهیم، عمق و معنای خودمان را در آن می بینیم. طلای ما ابتدا از ما به آنها منتقل می شود و در نهایت به خودمان باز خواهد گشت. فرافکنی طلای درون بهترین فرصت را به ما می دهد که پیشرفتی در هشیاریمان اتفاق بیافتد.
  
[Robert A. Johnson ]

یک ارزوی کوچولو و خوشکل

اصلا چه اشکالی داره وقتیکه خیلی دِل آدم  تنگ میشــــه
یک کلیپ کوچولو بسازه همرای یک آرزوی ساده و خوشکل

مثلا اینجوری:

"یک روزی زمستانی، یک اتاق کوچولو، بیرون هم برف بباره و شومینه روشن باشه، تو و من تنهایی تنها، جلوی شومینه به صدای  شعله های اتش گوش بدیم، آرام و ساکت، تو خیره مانده ای به پنجره و در حال شمردن دانه های برف ... و من برات لیوانی چایی داغ تعارف کنم..."

video

شازده کوچولوی عاشق

      

      بود نبود یک شازده کوچولویی بود. او هم یکی را دوست داشت. خیلی دوست داشت. خیلی خیلی... بعضی وقتا که خیلی حس دوست داشتن و دوست داشته شدنش گُل میکرد احساس میکرد با تمام هستی و نیستی یکی میشود. بخصوص شبهایی که اسمان صاف و مهتابی میبود.

       دقیقا مثل رودخانه کوچکی، که سالهاست از میان صخره ها و سنگ ها گذشته و اندکی بعد به اقیانوس گمشده اش وصل میشود. برای رودخانه کوچولو همین لحظه مهم است. همین لحظه ی پورشُور و مست کننده، همون لحظات آغازنیکه اولین قطره هایش در اقیانوس میریزد. فکرش را بکنید تمام آلودگی، تیرگی، بوی بد وتمام خس و خاشاک ناشی از این سفر خسته و طولانی ناگهان محو میشود.  دیگر نه بعدش مهم است و نه قبل اش.

      شازده کوچولو در خطاب به اونیکه دوستش داشت در تنهایی و خلوت شبانه اش این چنین میگفت: میدانی...؟ یاد تو، خیال تو، هجوم ناگهانی تو و حد اقل حسرت یکبار بوسیدنت هیچگاه از یادم نخواهد رفت. حتی در اون لحظات اخریکه قرار باشد روحم جسمم را وا نهد.

       بعد آهی خسته و دردناکی کشید و گفت: اما یک لحظه است که باید تو را فراموش کنم، باید از تو خالی شوم، یک فراموشی لذیذ، یک بی ذهنی تمام و اون لحظه ای است که پلکهایت بهم رفته باشد و پوست لبان من گرمی پلکهای بهم رفته ات را لمس کند. یک بوسه گرم، عمیق، آرام و طولانی...


ذهن لعنتی...

     بعضی روزها یا بعضی شبهایی هست که... یعنی دقیقا مثل همین روزها و شبهای لعنتی که من الان دارم که از هیچی خوشم نمی آید، حتی از خودم. باید هم اینگونه باشد زیرا دیگه "خودِ" باقی نمانده.

     دقیقا نمیدانم اسم شان چیست. یک رقم احساس؟ نه، فکر نمیکنم.

     حالا هرچه هست یک چیزهایی هست. برای راحتی خواننده اسمش را "چیز" میگذارم. چیزهایی هست که هرچه هم ازش فرار کنی باز سراغت را میگیرند. ناگهان و بی رحمانه هم حمله می آورند. دقیقا شبیه یک لشکر مورچه سیاه که بر جنازه در حال تجزیه شدن حمله میکنند و از سوراخهای بینی، چشم و گوش وارد بدنت میشوند، میخورند، نیش میزنند، میرقصند، در این وسط تو هستی که خرده خرده تجزیه میشوی، دیگر توی باقی نمیمانی که بخواهی از شان فرار کنی... همین مورچه ها و کرم ها است که الان خود تو شده اند. دیگر تو نیستی که بوی گند زندگی را بشنوی. تو خود بو شده ای برای کرم ها و مورچه های بیشترِ دیگر...

«گناه» در داستان پیر چنگی - مثنوی

        داستان پیر چنگی در مثنوی رو شاید همه خوانده باشیم. مطربی که بعد از پیر شدن دیگه صدای سازش گوش خراش شده بود و هیچ کس به او اعتنائی نمی کرد؛ تا اونجایی که روزی ازش قطع شده بود و چیزی برای خوردن نداشت. بعدش تصمیم می گیره که سازش رو برداره و به گورستان و بره برای خدا چنگ بزنه تا شاید خدا آهنگ و نوا شو قبول کنه و دست مزدش رو بده.

مطرب این کارو می کنه و آهنگ اِش مقبولِ خدا می شه و خدا به خواب عُمر (خلیفه دوم) میآد و می گه یه مبلغی پول بردار و برو بده به پیر چنگی. داستان تا اینجا خیلی سلیس و رَوونه، تحلیل های زیادی هم ازش کردن. ولی چیزی که شاید یک مقدار پیچیده باشه ادامه داستانه. توی این مدتی که من داشتم تحلیل های این داستان رو نگاه می کردم یا تحلیل گرها به این جای داستان که می رسیدن متوجه موضوع نمی شدن یا اگر هم چیزی نوشته بودن به عقیده من بر گرفته از یک ذهن کلیشه ای می توانست باشه. ادامه ی داستان اینه که وقتی عُمر پول رو به پیر چنگی می ده و به او میگه که تو مقبول درگاه خدا شدی، مطرب شرمنده می شه میگه: هفتاد سال معصیت کردم و صدای این ساز مَنو از خدا غافل کرد، ولی لطف خدا رو ببین که چه جوری من رو پذیرفت و شروع می کنه به توبه کردن.

عُمر وقتی توبه ی مطرب رو می شنوه این چند بیت رو می گه: (البته این ابیات در واقع از زبان مولانا است)

پس عمر گفتش که این زاریِ تو                   هست هم آثار هشیاریِ تو
راه فانی گشته، راهی دیگر ست         زآن که هشیاری گناهی دیگرست
هست هشیاری ز یادِ ما مضی         ماضی و مستقبل ست پرده ی خدا
آتش اندر زن به هر دو تا به کِی        پُر گره باشی از این هر دو چو نِی
تا گره با نِی بوَد همراز نیست                 همنشینِ آن لب و آواز نیست
ای خبرهات از خبر ده بی خبر                      توبه ی تو از گناه تو بَتَر
ای تو از حالِ گذشته توبه جو                کی کنی توبه از این توبه، بگو؟
گاه بانگِ زیر را قبله کنی                        گاه گریه ی زار را قبله کنی
چون که فاروق آینه ی اسرار شد             جانِ پیر از اندرون بیدار شد
همچو جان، بی گریه و بی خنده شد    جانش رفت و جان دیگر زنده شد
حیرتی آمد درونش آن زمان                 که برون شد از زمین و آسمان


در اینجا مولانا هشیاری رو کیفیتی می دونه که در آن ذهن یا بهتر بگم فکر در عالم و زمان سِـیر می کنه یا بازم بهتر بگم موضوعی که داره راجع به اون فکر می شه (مثل انجام یک گناه) مربوط به عالم و زمان گذشته بوده. مولانا راه فانی و مطلوب رو چیز دیگه ئی می دونه!

ما زمانی می توانیم این حجاب ها رو برداریم و این نِی یه وجود رو بی گِره کنیم که از "فکر" گناه رهایی پیدا کنیم؛ چه از فکر انجام دادن گناه چه از فکر انجام ندادن و عدم انجام گناه!

چیزی که توی این چند بیت بالا عجیب و دور از انتظار و احتمالا غیر قابل فهم برای اون مفسّر ها بوده همینه؛

" توبه یِ تو از گناهِ تو بتر"

اینجا مطلبی که باید مورد توجه قرار بگیرد فکر کردن به گناهه یا به طور کلی هر نوع فکر زائد و پوچ! برای مثال اگر ذهن مدام در فکر گناه گذشته، عدم انجام گناه در آینده، ملامت و سرزنش به خاطر یک گناه، ترس از گناه در آینده، توبه از گناه و ... باشه، تمام این افکار و ذهنیت گناهه!

شاید بگویید که اگر ما به عدم انجام گناه فکر نکنیم دُچار و آلوده می شیم، ولی من دارم یه چیزی وَرای این مفهوم رو میگویم، من میگویم اگر ذهن پاک بشه از هر فکر به گناه، هر تصویری که از اون گناه مونده ریشه کن بشه، چه با کیفیت گذشته و چه با کیفیت آینده! تا زمانی که "تصویر" گناه در ذهن باشه، یعنی اون زنده است، پویاست، در حرکته! تو اگر بتوانی این حرکت رو از ریشه متوقف کنی، اون موقع در کیفیتی هستی که مولوی اون رو فنا می دونه.

حالا "گناه" یعنی چی اینجا؟

از همون بچگی معنای گناه را برایمان در محدوده "دینی" و آن هم شریعت آن "بند" کردند. حتا "چشمبند" کردند! ولی در واقع این خود "ما" بودیم که "چشمبند "معنا" که جامعه "بافته" است را با دستهای "ذهنیتمان" بروی "بینشمان" بستیم و "وسعتی" که در معنای واژه گناه است را بکناری گذاشته ایم و چسپیده ایم به آن که گناه یعنی سرپیچی از شریعت دین!

"توبه ی تو از گناه تو بَتَر"

قبل از اینکه به معنای گناه در این ابیات نگاه کنیم باید برگردیم به اولین بیت مثنوی:

بشنو این نی چون شکایت می‌کند
از جداییها حکایت می‌کند

مثنوی حکایت "جدائیست". اما جدائی از چی؟ اگه بگیم "خدا" کارمون مشگلتر شده. چون حالا "خدا" چیه؟ (امیدوارم پیرمرد بالای ابرها را تصور نمیکنیم!) بیت بعدی جواب این سوال را میدهد

"کز نیستان تا مرا ببریده‌اند"

مولانا میگه ما از "نیستان" جدا شده ایم. ولی حالا این "نیستان" کجاست؟ اگر فکر میکنیم که این "نیستان" یک "جائیست" (بالای ابرها) در مقابل این دنیای "واقعی" (محسوس با حواس ما) هنوز گیر "صورت" هستیم.

آن چیست که لذتست از او در صورت
وان چیست که بی‌او است مکدر صورت

یک لحظه نهان شود ز صورت آن چیز
یک لحظه ز لامکان زند بر صورت

آن "لامکان" وآن "هیچستان" وآن "نیستان" جایی نیست - "ذات" یا "فطرت" یا "عشق" است.

در عشق هر آن که برگزیند چیزی
از نفس هوس بر او نشیند چیزی

عشق آینه است هرکه در وی بیند
جز ذات و صفات خود نبیند چیزی

این مقوله را اینجا نگه داریم تا نگاه کوتاهی به "اسطوره" داستان خلقت بکنیم. در سفر پیدایش وابتدایی ترین روز خلقت ،"گناه" انسان ازخوردن میوه شروع می شود. در واقع از "تجربه" ی چشیدن میوه. انسان از بهشت رانده می شود وهمه ی عمر برای برگشت به جایگاه ازلی خود همواره راه وبیراه میپیماید وپیوسته بدنبال رسیدن به کمال، مذاهب وادیان متفاوتی می آفریند تا در جوارش به بی قراری دنیای درونی خود پاسخ گوید. یعنی انسان با یک "گناه" بدنیا میاید. معنی نمادین این اسطوره برای من این است که "معنای" هستی انسان (و در نتیجه معنای "موجودیتش" در دنیا) از یک آگاهی (خوردن میوه درخت معرفت) شروع میشود. ( معنای کامل این اسطوره بسیار وسیع است و از حد این نگاره خارج )

و اما گناه

گناه انقراض است – بریده شدن است – زوال است - درگشتن و دور گشتن و دور شدن است. "ماضی و مستقبل است". " هشیاری ز یادِ ما مضی" است. ذات و فطرت خود را در "دوئی" ودر "تضاد" دیدن است. گناه باور کردن دنیای "محسوس" است و هشیاری به "زمان". گناه "ابن الوقت"نبودن است.......

انسان همواره با "گناه" موجودیتش در هستی "معنا" پدا میکند.

در مقابل این مفهوم "گناه" باید دید که "توبه" چگونه است. "توبه" بازگشت است به "ذات". همین ال"آن" و همین "اینجا" (پشت کامپیوتری که داری این را میخوانی!) و همین امروز و همین "من" و "شما". توبه "آتش اندر زدن به ماضی و مستقبل" است. "توبه" معرفت است.

پیرمرد چنگی درون "من" و "شما" ست. کافیه که "توبه از این توبه" کنیم تا " جانِ پیرت از اندرون بیدار شود" و " جان دیگر ی زنده شود" تا در "حیرت" از "زمین و آسمان برون شود".

تو مگو ما را بدین شه بار نیست
با کریمان کارها دشوار نیست

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
پا ورقی: برگرفته از  گروه روانشناسی تحلیلی در فیسبوک.
سهراب